خدا حافظ رمضان

داری میروی؟...بوی رفتنت می آید...
داری میروی و من هنوز خرده شیشه هایم را جمع نکرده ام...
داری میروی و من تازه به تو عادت کرده بودم
داری میروی و من ترس بَرَم داشته ، که توی این دنیای بی در وپیکر چگونه راهم را پیدا کنم...
برو...عیبی ندارد...پشت سرت را هم نگاه نکن...ما آدمها همیشه غر میزنیم
بخاطر نخوردن یک وعده غذا ، چقدر سرت نِق زدیم و تو آرام و متین گوش دادی و گذشتی!
رمضان! برو...فکر من هم نباش ، من عادت دارم...تا می آیم دل ببندم باید دل بکنم...
رمضان! برو...ومنت هایی که سرت گذاشتیم ، بخاطر یک ماه روزه داری ، نادیده بگیر...
رمضان! برو ...ولی یادت باشد که دلم از الان برای سحر هایت تنگِ تنگ است.برای افطاری
هایت تنگِ تنگ است،
برای قران خواندن های الکی ام تنگِ تنگ است
رمضان !برو...ولی یادت باشد که باز هم از شبهای قدرت باز ماندم و نرسیدم...
رمضان !برو...ولی یادت باشد که رفتی پیش خدا ،بگویی فلانی باز هم عقب افتاده ، کمکش
کنید...
وقتی دارم این متن را مینویسم ، اشک مجالم نمیدهد و حسرت چنگ انداخته توی سینه ام،
باورم نمیشود ، خداحافظ رمضان...
نرو دلم برات تنگ میشه ،دلم برا سحرها ،دلم برا دعای سحر
دلم برا ربنا.. دلم برات تنگ میشه به خدا... کاش اول رمضان بود قول بده سال دیگه هم دعوتم
کنی ....
چه شبهایی ز دست این گدا رفت
سحرهای پر از عشق و صفا رفت
خداحافظ دعاهای مبارک
بهار رحمت و ذکر خدا رفت
خداحافظ دعاها و اشک های وقت سحر
خداحافظ لحظات ملکوتی افطار
خداحافظ ثانیه های سبز استجابت
خداحافظ خداحافظ خداحافظ
...
از فراسوی ازل تا به ابد ای حلق بریده