یا ابا عبدالله ...
این ضریح عجمی کاش بشیند به تنت ...
آقا مبارکت باشد اما بگویم ...
کاش میشد نوشت روی ضریح جدید تو ...
یک سنگ قبر هم که ندارد حسن ، حسین ...

السلام علیکما یا سبطی نبی الرحمة الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنّة
|
حسین (ع)ارباب بی کفن
کربلا شعله ای از حادثه’ پشت در است.
| ||||||
|
خواستم بگویم که بزرگترین غم تو به قتلگاه بردن اصحاب و خاندانت بود خواستم بگویم که بزرگترین غم تو بی آبی فرزندان و کودکان بودند خواستم بگویم که بزرگترین غم تو آن لحظه ای بود که برادر زاده ات مرگ را شیرینتر از عسل می دانست. خواستم بگویم که بزرگترین غم تو آن لحظه ای بود که پر پر شدن گلهایت را میدیدی خواستم بگویم که بزرگترین غم تو آن لحظه ای بود که از میان انبوه یارانت فقط عده ی محدودی ماندند. خواستم بگویم بزرگترین غم تو آن لحظه ای بود که سردار سپاهت را بی دست و غرق در خون مشاهده کردی خواستم بگویم که بزرگترین غم تو برش گلوی نازک کودک چند ماهه ات بود. اما مولا جان. بزرگترین غم تو نادانی انسان ها بود. بزرگترین غم تو فراموش شدن انسانیت بود. بزرگترین غم تو به اندازه ی کل تاریخ بشریت بود. دیروز یاران رسول خدا در مقابل نوه ی رسول خدا قد علم کرده اند تا او را که از دین خارج شده است به زور شمشیر دوباره به دین برگردانند
دیروز عده ای از آن دون منزلتان قصد بیعت گرفتن تو از یزید را داشتند وگلویت را چه ناجوانمردانه دریدند وخیمه هایت را به غارت بردند واهل بیتت را به اسارت واما امروز . وا مصیبتا از این انسانیت.کودکی دو ساله را در حلب به جرم شعیه بودن از سر در خانه شان (دار) می زنند در میانمار زنان وکودکان را تنها به جرم مسلمان بودن سلاخی کرده وآتش می زنند، دل رسول خدا ومولا علی را خون کرده اند وبه صحابه رسول خدا توهین واهانت میکنند آه مولای من بغضی سنگین در گلو دارم ودردی در سینه حسین جان تو چه قدر زیبا در این جنگ نا برابر تاریخ پیروز شدی .در برابر تو فقط یزید و لشکریانش نبود.در مقابل تو تمامی سیاهی های تاریخ بشریت بود .ولی تو چه قدر زیبا این ظلمت را با نور بی کران خود روشن کردی به امید روزی که مولایمان وصاحبمان بیاید وبا نور خود تمام سیاهی های جهان را از بین ببرد اللهم العجل الولیک الفرج آمین
شنبه 14 اردیبهشت1392 .:. 11:10 قبل از ظهر .:. ناشناس
رونمایی از ضریح آفتاب ...یا ابا عبدالله ...
آقا مبارکت باشد اما بگویم ... کاش میشد نوشت روی ضریح جدید تو ... یک سنگ قبر هم که ندارد حسن ، حسین ...
السلام علیکما یا سبطی نبی الرحمة الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنّة سه شنبه 22 اسفند1391 .:. 1:55 بعد از ظهر .:. ناشناس
|
||||||
![]() |
|
پ.ن: گفتند: شهید شد... دیدمش... - کجایی؟چه خبر؟ گفت: زنده ایم شکر... ...تا خدا هست، می توان شهید شد شهادت نصیبتون ... |
|
دل نوشته |
|
پنجره زیباست اگر بگذارند! چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند! من از اظهار نظر های دلم فهمیدم؛ عشق هم
صاحب فتواست اگر بگذارند!... شهدا میدونم گنه کارم میدونم حتی نباید اسمتونو به زبونم بیارم از شرمساری!.
. اما شما ... یه نیم نگاهی هم بهم کنید!!!!!! اللهم الرزقنا توفیق الشهادته فی سبیلک. |

حكایت از حضور یك ناصبی متعصب و دشمن اهل بیت پیامبر (صل الله علیه وآله) به عنوان وزیر حاكم وقت بحرین دارد كه از هیچ دسیسهای جهت ضربه زدن به شیعیان كوتاهی نمیکرد و در مهمترین دسیسهاش، اناری را خدمت حاكم ارائه میكند كه با حك شدن برجسته مطالبی خلاف عقاید شیعیان بر روی آن و جلوه دادن آن به عنوان معجزه الهی و دلیلی بر بطلان شیعیان، حاكم را قانع مینماید كه در صورت عدم پاسخ مناسب شیعیان در برابر این واقعه یا شیعیان مطیع خواستههای آنها شده یا كشته شوند.
بزرگان شیعیان بحرین نیز با احضار حاكم و با مشاهده این انار، مضطرب و از حاكم سه روز مهلت میخواهند. سپس با تشكیل جلسه و انتخاب سه نفر از پرهیزكارترین افراد، قرار را بر این میگذارند كه هر شب یك نفر به بیابان رفته و تا صبح به عبادت مشغول و از خداوند به وسیله امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) یاری بخواهند. بعد از آنكه نفر اول و دوم تا صبح عبادت میكنند و نتیجهای نمیگیرند نوبت به محمد ابن عیسی بحرینی میرسد و در همان شب امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) به داد شیعیان بحرین میرسند و با برداشتن پرده از این راز برای محمد ابن عیسی بحرینی و اشاره به این موضوع كه انار مذكور قبل از رشد كامل در قالبی سفالین با مطالب حك شده و موهوم روی آن به این شكل ظاهر گشته و با دادن آدرس دقیق مكان اختفای قالب سفالین در منزل وزیر ناصبی و نیز خبر از وجود دود و خاكستر در درون انار، این توطئه را از سر شیعیان بحرین دور میسازند.
اما پاسخ امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) به سوال محمد ابن عیسی بحرینی مبنی بر علت تاخیر دو روزه در حل این مشكل نیز قابل توجه است. ایشان در برابر سوال وی میفرمایند: تقصیر خودتان است كه پس از سه روز به داد شما رسیدم؛ چرا كه خودتان از حاكم سه روز فرصت خواستید. اگر در همان مجلس حاكم، مرا صدا میزدید و میگفتید یا صاحب الزمان! همان جا راه حل را به شما مینمایاندم.
سالیان درازی است که به انتظارت نشسته ایم .هر بار با امید به قاصدک ها می نگریم که شاید خبری از کویت برایمان آورده باشند،اما افسوس...
چه سخت است پدر داشتن و در فراقش سوختن،چه جانفرساست حسرت را در دل،درد را در سینه و اشک را درچشمان و درد بی پدری را در چهره تحمل نمودن.بیا و غم یتیمی را به پایان رسان.
مهدی جان!نامت تلنگری به پنجره دل هایمان است،دل هایی که آسمانش ابری است.ای خورشید کعبه بیا و دل هایمان را از نورت تابان کن.تا کی در حسرتت بسوزیم؟
سخت است بی تو بودن،این زندگی بی تو...
ماه پاره نرجس بیا...
کی شود در ندبه های جمعه پیدایت کنم
گوشه ای تنها نشینم تا تماشایت کنم
می نویسم روی هر گل نام زیبای تو را
تا که شاید این شب جمعه ملاقاتت کنم
هر سحر با یاد تو در گریه ام می خوانمت
تا به کی از سوز دل ناله ز هجرانت دهم
چشمهای خسته ام بارد ز هجرانت عزیز
آنقدر بارم ز دیده تا که پــیدایت کنم
بی قرارم مهدیا از بهر دیدار رخت
تا به کی از مادرت زهرا تمنایت کنم
كسي قدم به حــــــــرم بي مدد نخواهد زد ![]()
بدون واسطه دم از احــــــــد نخواهـــد زد ![]()
گداي كوي رضــــا(ع) شو كه اين امام رئوف ![]()
به سينه ي احدي دست رد نخواهـد زد![]()
يا امام رضا دستم بگير كه خسته از اين زمانه ام...... دستم بگير كه شكسته آشيانه ام...... يارب مدد نما كه دوباره پيدا كنم تورا.......به اميد روزي كه تمام غم هاي عالم به سرآيد..... و به اميد ظهور مهدي موعود....نایب الزیاره همه بودم ان شاا... قسمت همه بشه.
آمين يا رب العالمين

شهید حمید باکری:
«دعا كنید كه خداوند شهادت را نصیب شما كند، در غیر این صورت زمانی فرا میرسد كه جنگ تمام میشود و رزمندگان امروز سه دسته میشوند: یک: دستهای كه به مخالفت با گذشته خود برمیخیزند و از گذشته خود پشیمان میشوند. دو: دستهای كه راه بیتفاوت را بر میگزینند و در زندگی مادی غرق میشوند. سوم: دستهای كه به گذشته خود وفادار میمانند و احساس مسئولیت میكنند كه از شدت مصایب و غصهها دق خواهند كرد. پس از خداوند بخواهید با رسیدن به شهادت از عواقب زندگی پس از جنگ در امان بمانید، چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جزو دسته سوم ماندن هم بسیار سخت و دشوار خواهد بود.»
.........................
.......
رخصت شهدای محفل!
که دنی بودن دنیایش را پشت کردید و بهشت ِ رضایتش را با جهاد خویش لبیک گفتید..!
مردان خدا غزل شهادت را در هر زمانه ای زمزمه می کنند..
حال چه جنگ، تمام شده باشد
و چه چنددستگی، امان ِ ایمان ها را بریده باشد..
دفاع از حریم ولایت، حد و مرز نمی شناسد...
همان گونه که عشق..
همان گونه که شهــ ـادت...
سلام بر تو و عاشورای بزرگی که در چشم های کوچک تو خلاصه شده است.
سلام بر تو که در خنکای لبخند حسین علیه السلام رها بودی و پا به پای آبله، زخم هایش را به جستجو.
سلام بر کوچکی گام هایت؛ به تو و خاطرات در آتش رها مانده ات.
سلام بر تو که آتش، کوتاه تر از دامنت نیافت.
تو را خوب تر از شام غریبان، زینب می شناسد و تو بهتر از همه، شام غریبان را.
شام غریبان، تو را خوب می شناسد؛ تورا که آن قدر پدر پدر کردی و «یا عَمَّتِیَ و یا أُخْتَ أَبِی! أیْنَ أَبِی» گفتی تا در روشنای حضور حسین علیه السلام غوطه ور شدی.
سلام بر تو؛ به آن زمان که در هیاهوی غبار و سوار، اشک و مشک و ستیغ و تیغ، حسین علیه السلام را در خلسه و خون و خاکستر رها دیدی.
از اندوه و داغ و دلتنگی، بوی تو به مشامم می رسد و هرگاه نام تو را می نویسم، هیچ واژه ای را توان توصیف اندوهت نیست.
از کنار شط تا وادی نخله، از مرشاد تا به حلب و از دید نصرانی تا به عسقلان، تو بودی همدم تنهایی بابا.
سلام به تو ای سئوال بزرگ تاریخ! پس از گذشت قرن ها آیا آبله پاهایت خوب شده است؟
من رفتنی ام. دوستان حلالم کنید!
من رفتنی ام
دارم میمیرم!
خودمو به چندتا دکتر داخلی و خارجی هم نشون دادم. اما همگی متفق القول گفتن که هیچ کاری از دستشون بر نمیاد.
شاید خدا کریم بود و من نمُردم....
اما واقعا اگر من بمیرم دیگه خدا کریم نیست؟
دوستان!
من از زمانی که فهمیدم رو به موت هستم خیلی ناراحت بودم و مدت ها تو منزل خودمو حبس کرده بودم، گوشه گیر بودم و با هیچکس حرف نمی زدم
بعد از چند روز کنج عزلت رو با آغوش گرم مردم عوض کردم
از خونه خارج شدم و مث مردم زندگی رو از سر گرفتم و منتظر ملک الموت نشستم
به زندگیم طبق روال سابق ادامه دادم
اما انگار از امروز به بعد با مردم فرق دارم؛ و بزرگترین تفاوتم هم همینه. من «رفتنی ام» و گویا آنها تا ابد زنده ان
دیگه مهربون شدم، زخم زبون های مردم آزارم نمی ده.
برای دنیا نقشه نمی کشم، بدجنسی نمی کنم
بین مردم هستم اما سعی می کنم بهشون ظلم نکنم
اگه ماشین عروس ببینم براشون از صمیم قلب آرزوی خوشبختی می کنم
کار می کنم اماحرص ندارم.
گاهی به حرص و طمع مردم می خندم. آخه یادشون رفته که اونا هم یه روزی مث من باید همه اموالش رو بذارن و برن
من با این مساله کنار اومده بودم اما انگار اونا یادشون رفته که رفتنی ان
شدم مث پیرمردا! برا همه جوونا آرزوی خوشبختی می کنم!
سرتون رو درد نیارم
مخلص کلام اینکه؛ این چند روزی که دارم با این واقعیت زندگی می کنم انگار خیلی راحت شدم، سبک شدم، راحت تر از قبل زندگی می کنم
راستی دوستان
به نظر شما خدا منو می بخشه؟ از گناهام می گذره؟ از اینکه برای ترس از مرگ سعی کردم تا ادم خوبی بشم، این خوبی رو ازم قبول می کنه؟
نمیدونم
توکل به خودش
راستی
شاید از خودتون بپرسین من چقدر وقت دارم!
راستش من از یک ثانیه تا چندین سال بیشتر وقت ندارم!
مریض نیستم اما تو قرآن خوندم بالاخره من هم میمیرم!
پیش چندتا دکتر داخلی و خارجی هم رفتم و گفتم: آیا شما می تونین کاری کنین که نمیرم؟
اما همشون متفق القول گفتن که کاری از دستشون برام بر نمیاد!
همه ما رفتنی هستم
یکی زودتر و یکی دیگه دیرتر
امروز اعلامیه دوستم رو بر سینه دیوار می زنند و فردااعلامیه من رو!
تمام این حرف ها رو زدم تا ازتون طلب حلالیت کنم
دوستان!
اگر من طلوع آفتاب فردا صبح رو ندیدم حلالم کنید
برای شب اول قبرم دعا کنید
از شب اول قبر خیلی می ترسم
اما خدا کنه حسین(ع) بر سرم منّت بذاره و تا کربلاش رو ندیدیم منو از این دنیا نبره
تنها آرزوم تو این دنیا قدم زدم تو بین الحرمینه
همون لحظه ای که دو دل میشی! بیدل می شی
بهترین دوراهی دنیا...
قربون قدمای خسته ات حسین جان
صدای قدمات داره میاد!
دوستان حلالم کنید
یا علی
مرحوم آیت الله سید مرتضی نجومی :
روزی علامه امینی به من فرمود : مدت ها فکر می کردم که خداوند متعال چگونه شمر را عذاب می کند و جزای آن تشنه لبی و جگر سوخنگی حضرت سید الشهدا (ع) را چگونه می دهد؟
شب هنگام خواب دیدم آقا امیر المومنین (ع) در صحرایی بسیار خوش آب و هوا روی صندلی نشسته و من هم خدمت آن جناب ایستادم ، دو کوزه نزد ایشان بود فرمودند : این کوزه ها را بردار و برو از آنجا آب بیاور و اشاره به محلی فرمودند که بسیار با صفا بود ، استخری پر آب و درختانی بسیار با طراوت در اطراف آن بود که صفا و تلالو آب و شادابی درختان قابل توصیف نیست. کوزه ها را برداشته و به آن محل رفتم و آنها را آب نموده ، حرکت کردم تا به خدمت امیر المومنین باز گردم.
ناگهان دیدم هوا رو به گرمی نهاد و هر لحظه گرمی هوا و سوزندگی صحرا بیشتر می شد دیدم از دور شخصی به من نزدیک می شود و هرچه به من نزدیک می شد هوا گرمتر می گردید گویی همه حرارت از آتش اوست.
در همان حال به من الهام شد که او شمر است وقتی به من رسید هوا به قدر گرم سوزان شده بود که قابل تحمل نبود
آن ملعون هم از شدت تشنگی در شرف هلاکت بود ، رو به من نمود که از من آب بگیرد من مانع شدم و گفتم :
اگر هم بمیرم نمی گذارم از این آب قطره ای بنوشی.
حمله شدیدی به من کرد و من مقاومت می نمودم ، دیدم الان کوزه ها را از من می گیرد آنها را به هم کوبیدم کوزه ها شکسته و آب آن به زمین ریخت ، چنان آب کوزه ها تبخیر شد که گویی قطره ای آب در آنها نبوده است.
او که از من نا امید شد رو به استخر نهاد من بی اندازه غمگین شدم که مبادا آن ملعون از آب استخر بنوشد و سیر آب گردد ولی تا به استخر رسید آب استخر چنان ناپدید شد که گویی سالهاست یک قطره آب در آن نبوده ، درختان هم کاملا خشک شد. او هم از استخر مایوس شده بود ، از همان راهی که آمده بود بازگشت .
هرچه دورتر می شد هوا رو به خوبی و خوشی و درختان و آب استخر به طراوت و شادابی اول بازگشتند.
به نزد حضرت امیر (ع) برگشتم فرمود : خدا در عالم برزخ اینگونه آن ملعون را عذاب می کند و اگر یک قطره از آب آن استخر را هم می نوشید از هر زهری تلختر و از هر عذابی برای او دردناکتر بود .
تنی ضعیف را غریبانه می بردند
جنازه ای که همه ی انبیا ءبه قربانش
چه شد که هفت نفر غریبانه می بردند ؟

من به قربان دل پردرد و رنجت بی بی جان.
من به فدا ی پهلوی بشکسته ات بی بی جان.
الهی به سوز سینه ی زهرا ، به اشک حسرت طه ، دلم را از جفا دور کن
به یمن و برکت نامش کلامم را به نام مهدی زهرا تو عطر آگین دنیا کن
.:. Graphic By : SamenTheme // Code By : SibTheme .:.